آسمون دلدادگی | ||
|
خیالِ تو هچوقت به دست اش ساعت نمی بنده...
امشب ازش پرسیدم؟
پس چطوریه؛
که همیشه سر ساعت به دیدنم می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشیدوماه می پرسم؛
پرسیدم:
روزهای بارونی چطور؟
گفت:
روزهای بارونی؟
همهی ساعت ها ساعتِ عشقه!
راست می گفت؛
یادم اومد که روزهاوشبهای بارونی
اون همیشه خیس بود....
امشب باخیالت گفتم:
خسته ام؛خسته ازاینهمه دوری؛
ای مسافر...ای مسافرجدانشدنی؛
کوله بارِ دلتنگیتو به دوش میکشم؛
چه جای ماه؟
که حتی شعاعِ فانوسی دراین سیاهیِ
دلتنگی پیدانیست..
موندم برسرِدوراهی..
راه رو میشناسی؟
آدماهمه فکرمیکنن زنده ان...
برای اونا تنهانشونه ی زندگی بخارِگرمِ نفساشونِ...
کسی از کسی نمیپرسه:
آهای فلانی!
ازخونه ی دلت چه خبر؟
چراغش نوری داره هنوز؟
ای مسافر...ای مسافرجدانشدنی
بیاکه جاده ی احساسم چشم انتظارِ
قدمهایِ تو دراین تاریکی شبه؛
شایدباورنکنی
اماوقتی نیستی
دستهای خیالت؛
تنها بالشیه که وقتی سر روش میذارم
کابوس نمی بینم .
خرابه های دلم از تمومِ خونه های دنیا قشنگتره،
چون یاد تو دراون ساکنه
بعد بغل کردنِ یادت لباسِ فکرم بوی تو را میده ،
همه ی عطرها از یادِتو بوی خوش میگیرند .
آسمونِ چشمای مهربونت ستاره بارون
یاحق
نظرات شما عزیزان: موناجات
![]() ساعت16:19---17 آبان 1391
داداش ایلیا
![]() ساعت10:28---16 آبان 1391
سلام
افکارت همه بوی خدا ایلیا |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |